![]() |
![]() |
|
|
با بوي شعر من
بنشيني كنار من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 7:57 توسط مریم بهمنی |
|
|
کالم و گس مثل خرمالوی نرسیده
مزه و بوی گوشت نپخته و خون آلود تو دماغمه سرد و سفت و تیز و سیاه مثل یه تیکه فلز این دقیقاْ بیان حس خودم در مورد خودمه خیلی بده نه آره خیلی بده ولی واقعیته
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:12 توسط مریم بهمنی |
|
|
تنها گذاشتن آدم هایی که دوستت دارن چقدر آسونه.
تحمل کردن نبود آدم هایی که مثل اومدن و رفتن نفس كشيدنت، مثل تاپ تاپ كردن صداي قلبت و ... دوستشون داری چقدر ... سخته! دشواره! غم انگیزه! مأيوس كننده است! غير ممكنه! ... نمي دونم! براي آزيتا و حميد عزيز به ياد آيدين سالك، عزيزي كه خيلي زود رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:8 توسط مریم بهمنی |
|
|
آشغال گوش مي كنم.
آشغال مي خونم. آشغال مي بينم. انتظار داريد آشغال ننويسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:56 توسط مریم بهمنی |
|
|
يكي شون هي ساعتش رو نگاه مي كرد و اون يكي به ديوار روبرو خيره شده بود و سر تكون مي داد.
يكي ديگه دستش زير چونه به زمين خيره شده بود و اشك توي چشماش جمع شده بود و اينجا نبود. يكي ديگه هي از كار و بارش تند تند حرف مي زد و به كسي مهلت نمي داد كه حتي در مورد يك كلمه از حرف هاش فكر كنه تا واقعاً ببينه كه اين يارو هدفش از اين همه حرف زدن پشت هم و سؤال كردن چيه؟ من هم كه هي اشتباهي دستم مي خورد به يه چيزي و پرت مي شد روي زمين. هممون يه تختمون كمه. هممون يك چيزايي هي مثل مگس توي سرمون ويز ويز مي كنه. هممون شب ها نمي تونيم آروم بخوابيم. هممون ... هممون هم وقتي از هم خداحافظي مي كنيم با لبخند به هم ميگيم: "بابا اين قدر اين زندگي رو سخت نگير. درست مي شه." نه نه نه نقد نمي كنم. فقط ميخوام بگم كه خودم هم شدم از اين آدما كه هي به همه مي گم: "بابا اين قدر اين زندگي رو سخت نگير. درست مي شه." هممون دروغ ميگيم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:49 توسط مریم بهمنی |
|
|
يك سال گذشت!
الان كه فكر مي كنم مي بينم چقد رزود گذشت. ولي بگذار يه اعترافي بكنم خيلي دلم مي خواست يك سالگي شو ببينم. مي خواستم به خودم اثبات كنم كه مي شه! يك سال گذشت. شايد هيچ كس ندونه كه چقدر واسه من مهمه! خوشحالم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط مریم بهمنی |
|
|
زماني بيگناه بوديم در باغي كه هنوز خاطره اش را
هنوز فراموش نكرديم رزه آوسلندر (آلمان) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:27 توسط مریم بهمنی |
|
|
خيلي وقته كه اصلاً وقت نوشتن ندارم. دروغ چرا! اصلاً به چيزي غير از كار و آروزهاي دور و دراز و ويزا و پذيرش فكر نمي كنم. صبح ها كه دارم ميام سر كار، روزم با كلي خبر حمله انتحاري و اعدام جوانها و زنهاي خياباني و ... شروع مي شه و شبها كه خسته و كوفته برمي گردم خونه سعي مي كنم به هيچ چيز غير از يه دوش آب داغ و يه خواب پريشان فكر نكنم. با اين همه خستگي يه وقت هايي دلم واسه نوشتن تنگ مي شه. دلم واسه خوندن هم تنگ مي شه. خيلي وقته كه هيچ كتابي به جز كتابهاي TOEFLو GRE از انواع مختلف كسي دستم نديده. خيلي وقته كه به غير از اخبار رو اعصاب صحنه اي رو توي تلويزون نديدم. خيلي وقته كه به جز پياده روي به هيچ سالن سينما و تئاتري فكر نكردم. دلم واسه خودم تنگ شده. دلم واسه خوندن و نوشتن و فكر كردن به صحنه يك فيلم و اشك ريختن از صحنه يك تئاتر و هزار تا چيز ديگه تنگ شده.
سوسك شدم مثل شخصيت اول كتاب مسخ كافكا كه نه تنها كريه و وحشتناكه، بلكه توي فضاي اتاقش هم گير كرده و از صداي پيانو نواختن خواهرش لذت مي بره! آره سوسك شدم. ذهنم به همون زشتي چهره گرگور شده! به همون زشتي ... الان كه دارم مي نويسم تازه افتاد كه چرا ديگه نمي تونم بنويسم؟ بهتر بگم. چرا ديگه نمي آد كه بنويسم؟ سوسك شدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:22 توسط مریم بهمنی |
|
|
دلم شكننده مي شه ولي هميشه اميدواره آره بايد از اين نعمت بزرگ نه فقط صبر،
صبر با |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:36 توسط مریم بهمنی |
|
|
تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه می دانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:2 توسط مریم بهمنی |
|
|
دست هايت را به من بده تا بگريزم
درست در دست چون دوبال در هم تنيده تا سينه هامان را به آفتاب بگشاييم شعله ها را بنوشيم درها و پنجره ها را بكوبيم مانند خبرهاي شاد و در دلها طلوع كنيم چون سپيده دمان ممّد حسنلي (آذربايجان) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:3 توسط مریم بهمنی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:6 توسط مریم بهمنی |
|
|
تمام امروز داشتم تمام سناریوهای ممکن رو توی ذهنم بررسی می کردم. مخصوصاً تمام سناریوهایی رو که می شد از بحث پر تنش پیشگیری کرد. همه روز داشتم به ایم موضوع فکر می کردم که
چقدر ابراز واقعی احساسات درسته؟ کمکم کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:6 توسط مریم بهمنی |
|
|
سوار بر تکه چوبی در دریایی به نام تو غوطه ورم
گاه آرام و گاه متلاطم هر دم سویی بردم دانم که سهم ساحلیان است دست نوازش امواج و دریا را قرار نیست تا به ساحل رساندم غافل که ... من از این غوطه وری در شعفم! از یک دوست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:45 توسط مریم بهمنی |
|
|
آدم به دوستش هديه نو نمي ده
هديه اي كه دوست داره مي ده اين روي اولين صفحه كتاب نوشته شده بود. يكي از كادو هاي تولد امسالم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:17 توسط مریم بهمنی |
|
|
نیما یوشیج |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:53 توسط مریم بهمنی |
|
|
دوباره روزهای پژمردگی
شبها با خوابهای آشفته پر از فریاد، شیون و ... روزها با افکار پریشان محو دیوار روبرو مبهوت این همه درد این همه داغ این همه ننگ این همه ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:5 توسط مریم بهمنی |
|
|
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:47 توسط مریم بهمنی |
|
|
بابا به خدا ما ملت عجیبی هستیم
الله و اکبر، کلم پلو مامان نازی، شوپن و ... به خدا عجیب تر از ما تو دنیا نیست!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:12 توسط مریم بهمنی |
|
|
باد می آید.
گنجشگان می خوانند. سبد ذهن پر است از هراس، تشویش، درد، اندوه و ... گنجشگان می خوانند. چه خیر پیروز باشد و چه شر. چه تو باشی و چه نباشی. چه من باشم و چه نباشم. گنجشگان همچنان سرشار از امیدواری می خوانند. پس زنده باد خیر، زنده باد تو و زنده باد من |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:32 توسط مریم بهمنی |
|
|
"از کجا به کجا رسیدیم . این مطلب رو امروز یکی از دوستان برام فرستاد که به نظرم خیلی درست رسید! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:26 توسط مریم بهمنی |
|
|
... حتي آليس در داستان "آليس در سرزمين عجايب" آن را ياد گرفت.
وقتي كه به يك دوراهي رسيد، گربه چشاير را ديد كه آنجا نشسته است، از او پرسيد : از كدام راه بايد بروم؟ گربه پرسيد : كجا مي خواهي بروي؟ آليس گفت: نمي دانم! و گربه حاضر جواب گفت: اگر نمي داني به كجا مي روي پس گزينش راه اهميتي ندارد. ... برگرفته از كتاب "روش مدیریت ویل دان" نويسنده: كن بلانچارد مترجم: غلامحسين لك |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:7 توسط مریم بهمنی |
|
|
تازه الان ديدم كه لينك نظرات از صفحه وبلاگ هاي بلاگفا پاك شده!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:41 توسط مریم بهمنی |
|
|
با من بيا
با من به آن ستاره بيا كه هزار سال از انجماد خاك و مقياس هاي پوچ زمين دور است و هيچ كس در آنجا از روشني نمي ترسد من در جزيره هاي شناور روي آب نفس مي كشم من در جستجوي قطعه اي از آسمان پهناور هستم كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد. فروغ فرخزاد شايد با تصور روزهاي خوش، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:40 توسط مریم بهمنی |
|
|
هر روز صبح كه مي آم سر كار با شنيدن گفته هاي تك تك بچه ها
موجي از اميدواري، ياس، تعجب، دلهره و يه عالمه حس متمايز ديگه سراسر وجودم رو
فرا مي گيره.
باورتون ميشه؟ همين دو هفته پيش بود كه همه چيز يكنواخت بود و گرد سكوت نارضايتي و نااميدي همه جا پاشيده شده بود. اما حالا يه دفعه همه چيز اينقدر سريع داره تغيير مي كنه!!!! اما من مي ترسم! نه از ديدن ضربات باتوم، كبودي و زخم گلوله روي تن مردم توي فيلم هاي اينترنتي چراكه مطمئنم اگه مردم اراده بكنند "چه كارها" كه نمي تونن بكنن! من از ابهام آينده سياسي و عدم رهبري منسجم مي ترسم. مي ترسم بلايي فاجعه بارتر از اون چه سالها قبل رخ داد دوباره اتفاق بيفته! مي ترسم امثال اعدام هاي سال 67 هر روز توي كوچهها و خيابونهاي ايران تكرار بشه! مي ترسم همه سرمايه هاي جوان و پر انرژي فرداي ايران بي هيچ بهايي در كوچه هاي اين مرزو بوم قتل عام بشن! بله من مي ترسم! من از پرداخت هزينهاي خيلي گزاف تر از آنچه بايد پرداخت مي ترسم. اگه همه دانشجوياني كه امروز در كوي دانشگاه تهران، دانشگاه هاي اصفهان، شيراز، شهيد بهشتي و غيره قلع و قمع مي شن هزينه هاي اين اعتراض باشن، هزينه هاي اين اعتراض رنگين خيلي گرونه. ما امروز رو خيلي گرون به فرداها مي فروشيم. اونوقت فردا يا همه دوباره پناه به سكوت و رخوت غربت ها مي برن يا توي زندانها خاك ميخورن تا كي بگن كه تاريخ مصرفشون سر اومده. البته بعضي هاشون هم مثل آرمان گراهاي ديروز بازرگانان يه چشمي امروز مي شن كه اون چشم بسته شون رو روي خيلي از چيز ها مي بندن و دم نمي زنن. اونوقت كي فردا مي خواد به "ستون به سقف وطن بزنه". بله دوستان به نظر من "خشت جان" اين جونها كه با زحمات بي حد و اندازه خانواده ها در دوران انقلاب 57، جنگ و بازسازي بعد از جنگ در كوره دل مادر ها و پدر ها پرورده شده خيلي بيشتر از اينها مي ارزه. لطفا نظرتون رو برام بنويسيد من واقعاً دچار ترديد شدم. اين دقيقاً نظر منه. من به تغييرات سريع، بي پروا و فاقد رهبري شناخته شده تن نمي دم. من به تغييرات آرام با بستر سازي و آموزش به فرد فرد افراد جامعه معتقدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:32 توسط مریم بهمنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رهایی مثل رودخانه است.
گاه آرام است و گاه بیقرار. گاه لذت است و گاه درد... اما اگر به رستگاری باور داشته باشیم، فقط کافی است خود را به دست جریان آن بسپاریم و زندگی را به سادگی فقط زندگی کنیم. شادی را با شور و رنج را با امید به روز های روشن مزمزه کنیم. |
|
RSS
|