تبليغاتX
رهایی

بیست دقیقه به آخرین روز و آخرین سانس تصمیم گرفتم برم و ببینمش. به یه دوست عزیز انگلیسی زبان هم زنگ زدم و بهش گفتم که باید بیست دقیقه دیگه دم سینما باشه. بهش گفتم که فیلم به زبان فارسی و زیر نویس فرانسه است و اونم از من پایه تر گفت بزن بریم برای من بهتر از این نمیشه که مجبور بشم به فرانسه بخونم و به شیرینی فارسی گوش بدم...
وارد سالن سینما که شدیم دهنم از تعجب باز مونده بود. تقریباْ نصف بیشتر سالن پر بود از جمعیت که من چهره ایرونی میونشون پیدا نکردم. تقریباْ این سینما پاتوق منه و تا حالا حتی برای فیلم های پر زرق و برق هم سابقه نداشت که اینقدر جمعیت توی این سالنش باشه. خیلی بی انصافیه اگه تنگ نظراننه بگیم که خوب بابا خودت میگی "آخرین روز و آخرین سانس" ...
بگذریم. فیلم که شروع شد اولش سعی می کردم که همه جملاتش رو به درستی برای این رفیق شفیق ترجمه کنم که اون هم هی می گفت که فهمیدم و بابا بیخیال. شاید خودش نفهمید که یه بار بزرگ رو از دوش من برداشت و آرامش دیدن یه شاهکار رو بهم هدیه کرد.
بله،فیلم که شروع شد، انگار که سبک شده بودم. انگار یکی اومد و دستم توی دستهاش گرفت و من رو از صندلی مخمل قرمز سینما بلندکرد و با خودش برد توی پرده. حرکات دوربین در باغ و بالای دیوار خانه (مونس) مثل خلسه بود. انگاز که (زرین) روی پوست تن من دیوانه وار کیسه میکشید. گویی که من جای (فائزه) عاشق شده باشم و جای (فخری) اسیر. اشک ریختم و افسوس خوردم و آه کشیدم. نمی دونم شاید نباید این رو بگم، اما باور دارم که هیچ کس به جز یه دختر یا زن ایرونی نمی تونه اون چیزی که در جان این فیلم هست رو با رگ و پی و همون زخم های تن (زرین) حس کنه. در پایان فیلم خسته بودم و زخمی و ... اما رها.

دوستان ببینید این فیلم رو، (زنان بدون مردان) با کارگردانی یکتای (شیرین نشاط).

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 15:30  توسط مریم بهمنی | 

داستان "احتمالاً گم شده ام" نوشته "سارا سالار" از زبان زنی روایت میشه که تنهاست. نمی دونه کجاست و کجا می خواد بره. مثل خیلی از ما. با اینکه تجربه های مشرک کمی با هم داشتیم اما هیچ کدوم از جملاتش برای من غریبه نبودن. کلافه می شدم با سردرگمی هاش. به گمان من روزگار جامعه امروز ایرانه و همه اون دور هایی که همه دور خودشون میزنن که خیلی از چیزها رو به یاد بیارن و فراموش کنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 22:23  توسط مریم بهمنی | 

... حضرت والاتبار، اگر اجازه دهید سوالی بپرسم؛ بفرمایید؛ کلیسا چه خواهد کرد اگر کسی دیگر نمیرد؛ این وضعیت چندان طول نخواهد کشید جناب نخست وزیر، حتی اگر کسی با مرگ معامله کند؛ جناب والاتبار، فکر کنم به سوال من ندادید؛ بگذارید سوال را به خودتان برگردانم، اگر دیگر کسی نمیرد دولت چه می کند؛ دولت تلاش می کند که برای این موقعیت چاره ای بیاندیشد، ولی کلیسا چی؛ جناب نخست وزیر، کلیسا به پاسخ های جاودانی خو کرده است که من شکل دیگری برای آن متصور نیست؛ حتی اگر واقعیت آن جواب ها را باطل کند، چی؛ ما از همان نخست، کاری نکرده ایم جز آنکه واقعیت را باطل کنیم؛ حضرت پاپ چه خواهند گفت؛ اگر من پاپ بودم، که باری تعالی مرا به خاطر این گناه ببخشد، فی الفور رای جدیدی صادر می کردم و مرگ را به تعویق می انداختم؛ بدون هیچ توضیح اضافه دیگری؛ هیچ وقت از کلیسا خواسته نمی شود چیزی را توضیح بدهد، تخصص ما، مانند موشک ها، همیشه بی اثر ساختن ذهنیت زیاده از حد کنجکاوی از طریق ایمان است؛ شب به خیر ...

متن بالا رو از کتاب "در ستایش مرگ" نوشته "ژوزه ساراماگو" انتخاب کردم. ترجمه جناب "شهریار وقفی پور" که به همت نشر مروارید چاپ شده. یکی دیگه از اون کتاب هایی که به وقت اومدنم از ایران به همراه خودم آوردم. تقریباً توی بهمن ماه 89 تمومش کردم و تا الان وقت نکرده بودم که معرفی اش کنم. تقریباً در جای جای کتاب جملاتی هست که شما رو میخکوب میکنه. از دستش ندید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 21:58  توسط مریم بهمنی | 
نمی دونستم چه سالی بود. یادم نبود چند سالم بود. به خاطر نمیارم که توی تلوزیون دیدم، از رادیو شنیدم، توی روزنامه خوندم یا مجله فیلم یا عکس. اما خوب به یاد دارم که همه جا حرفش بود که (کاوه گلستان) رفت. اون زمان هنوز دقیقاً نمی دوستم که کاوه گلستان کی بود و چه کرد. اما اینقدری می دونستم که یه عکاس حرفه ای ایرونی بود. یادم میاد که همه از اینکه اینقدر بیگناه در عراق کشته شده بود غمگین بودن.

تا امروز صبح که مقاله (مسعود بهنود) رو اتفاقی خوندم (آن که با دوربینش، جهان را گریست). دلم برای نوشته هاش تنگ شده بود. انگار دلم دو کلمه حرف حساب می خواست با انشای جناب بهنود. گوگل و کلیک روی نام مقاله و سکوت و سکوت و بهت و سکوت و اشک و آه و افسوس و سکوت ...

هیچ چیز دیگه ای ندارم که اضافه کنم غیر از اینکه بخونیدش.
حتی اگه خیلی سرتون شلوغه.
حتی اگه کلی جلسه و کار  و ... دارید.
حتی اگه خیلی خسته اید.
بخونیدش...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 13:9  توسط مریم بهمنی | 

صدای پای سال نو داره میاد. مثل هر سال بی باک، سرشار از یقین و پر از امید.

پس امید که شاد باشید ...
شاد باشید به بهانه بهار که با دستان پر از شکوفه، باران، آفتاب، سبزه و آوای پرنده گان، امید به فرداها رو برای همه ما به هدیه میاره.

مهم نیست که چقدر الان خسته و تنها و دلتنگ و نگرانیم.
مهم اینه که فردا همیشه سر میرسه و چه خوش که فردای بهاری چشم به راه ماست.
برای تک تک شما فرداهایی سرشار از سرور و سربلندی و تندرستی رو آرزو می کنم و امیدوارم هر جای گیتی که هستید پنجره امید دلهاتون به آفتاب باز باشه.

شاد باش من رو برای فرارسیدن سال 1390 خورشیدی بپذیرید.
روز و روزگارتون خوش و خرم.
دادار نگهدارتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:13  توسط مریم بهمنی | 
...

به دوران غوغای تنباکو، شهر شلوغ بود و بازارها بسته، شاه نشسته بود در تالار آینه و ملبوس غضب پوشیده کامران میرزا نایب السلطنه هم سربازان سیلاخوری را به صف کرده بود که اگر جمعیت از سبزه میدان بگذرد به توپ ببندند. شاه همین طور که در فکر بود و عریضه جات می خواند صدائی شنید در پایه صندلی زرنشان، فرمان داد  میرزا ابراهیم نجار را  بخواهند. تا پیرمرد نفس نفس زنان برسد کمی طول کشید. رسید و زمین ادب بوسید و عذر تقصیر خواست که از راه دور شرفیاب شدم و دید ملازمان همه گوش هایشان را به پایه صندلی زرنشان چسبانده اند و چهره هایشان پیداست که صدایی نمی شنوند. شاه فرمود: میرزا ابراهیم چه می بینی. پیرمرد تعظیمی کرد و گفت: قبله عالم درست شنیده اید موریانه زده، خدا نکند به تخت طاووس بزند. ملازمان متملق دویدند که قبله عالم را از روی صندلی زرنشان بلند کنند که آسیبی نرسد اما شاه فریاد زد صدراعظم، دوات و قلم. گفته اند هم آن جا تصمیم به لغو امتیاز تنباکو گرفت و نامه به میرزای شیرازی به نجف نوشت.

بعدها شاه به امین السلطان گفت در صدای پیرمرد که از شهر آمده بود پیغامی شنیدم، به دلم افتاد سخن از موریانه و صندلی زرنشان نیست، کار از این سخت تر است.

ابتدای این مطلب رو می توانید در وبلاگ شخصی مسعود بهنود تحت عنوان "کار از این سخت تر است" بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 11:49  توسط مریم بهمنی | 
دوباره می خندی.
دوباره می خندی
و باز با هم هستیم.
دوباره می خندی.
دوباره می خندی.
همه یک تن هستیم...

این ترانه رو می تونید اینجا بشنونید.
از وقتی از ایران اومدم بیرون همه کمبود هام انگار برام پر رنگ تر شدن. نه تنها یادم نرفته، بلکه تازه فهمیدم که از چه چیزهایی کوچیکی میشه محروم بود و اهمیت نداد. میدیم که در ایران همه نا امید و خسته اند. خسته از زخم های انقلاب، داستانها، قهرمان ها، خرابیها و مشکلات اقتصادی جنگ که هنوز جای پاه سیاهش رو میشه روی زندگیه بسیاری از خانواده های ایرانی، از جمله خانواده خودم، دید. خسته از جامعه سکوت و تو سری خورده بعد از انقلاب و جنگ که سعی می کرد خودش رو به ماشین های وارادتی سال 92، سر به فلک کشیدن برج ها، تغییر رنگ و شکل سوپر مارکت ها، عمل کردن دماغ و رنگ کردن مو و هزار تا ادا و اطوار دیگه معتاد کنه که نفهمه چی داره به سرش میاد. پای حرف هر کی، از هر قماش، که می نشستم متوجه یه درد مشترک توی سینه همه شون می شدم که گرچه با نگاه متفاوت تعبیرش می کردن اما همگی ازش رنج می کشیدن و به گمان من اون آزادی بود. حتی اونهایی که از ظاهرشون می شد به این اشتباه افتاد که جامعه ایران چیزی از اونچه که اونها آرزوش رو  دارن کم نداره! به هر جهت، هنوز هم خستگی رو توی چشم های جوانهای هم سن و سال من میشه دید. اگرچه خیلی هامون نه در انقلاب بودیم و نه چیزی جز خاطره کودکیه آتیش بازی ضد هوایی های جنگ توی آسمون شهر هایی که توش زندگی میکردیم یادمونه اما چه توی خیابون ها دو سال پیش و چه امروز، از این مطمئنم که همه یه درد رو فریاد می کنن. جراتش رو ندارم که بگم که یه درد رو فریاد می کنیم. اما به هر حال امیدوارم که شنیده بشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 0:52  توسط مریم بهمنی | 

... نمیشه کسی ایران رو ترک کنه.
سوار یه هواپیما بشه.
هفت ساعت بعد رشته ها رو قطع کنه.
امکان نداره!
ایران در تو هست.
جایی که تو متولد شدی در تو وجود داره.
اون عطرها،
اون بوها،
اون صداها،
آهنگ ها
ترانه ها
حرف ها،
محیط،
همه چیز هست.
تو وطنت رو در خودت حمل میکنی.

سوسن تسلیمی در مصاحبه با بی بی سی در برنامه تماشا
اینجا رو کلیک کنید می تونید ببینید این مصاحبه بی نظیر رو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 1:14  توسط مریم بهمنی | 
بازای که تا به خود نیازم بینم
بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زار تر است
وز من دل بیرحم تو بیزار تر است
بگذاشتی ام غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است

مولانا

تقدیم به تو دوست عزیز برای همین دو ساعت گپ در این یکشنبه عصر!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 20:42  توسط مریم بهمنی | 
امشب با دوستی گپ میزدم که میون جملاتش یه جمله ای گفت که خیلی صادقانه بود. گفت من خودم با خودم خوشحالم و بعضی وقت ها خودم خودم رو بوس می کنم. بعدش یهو خودش زد زیر خنده!

آره درست میگه!
حرف حساب جواب نداره!
به قول این دوست که می گفت یه روزی همه میرن و خودت می مونی و خودت؛ بنابراین قدر خودت رو بدون و خودت رو دوست داشته باش! خودت رو بوس کن...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:30  توسط مریم بهمنی | 
... اما مشهور است که او (هبر کهنه کار رفرم چین دنگ شیائو پینگ) با زیرکی و خونسردی در پاسخ به منتقدان سیاست اقتصادی اش گفته بود: گربه ای که می تواند موش بگیرد چه تفاوت می کند سفید باشد یا سیاه. یعنی اگر واقعیت اقتصادی با ایدئو لوژی سیاسی نمی خواند ایدئولوژی را باید با واقعیت سازگار کرد نه واقعیت را با ایدئولوژی.
...

برگرفته از مقاله:آیا توسعه به سبک چینی در ایران امکان پذیر است؟

محمود صدری
جامعه شناس و استاد دانشگاه در تگزاس آمریکا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:24  توسط مریم بهمنی | 

سکوت همه جا رو گرفت. در آسانسور باز شد. هنوز نگاهش روی آینه یخ زده بود که یه دفعه به خودش اومد. اخم کرده بود و به خودش زل زده بود. شاکی بود، انگار. چرخید و با بی حوصلگی در آسانسور رو باز کرد و خودش و همه وسایلش رو از میون در سنگین آسانسور کشید بیرون. هنوز اخم روی صورتش جا خشک کرده بود. کلید توی قفل چرخید و گرمای خونه خورد توی صورتش. صدای یه ملودی با پبانو و ویولون توی گوشش بود. از اونهایی که زیر طاق های وین دانشجو های موسیقی میزنن. هی دستهاش رو روبروی صورت اخم آلودش بالا و پایین می برد.انگار آهسته آهسته نت ها داشتن دونه دونه گره های پیشونش رو باز میکردن. چرخی زد وسط اتاق و دستهاش رو بالا و پایین می برد. خلسه کلمه خوبی بود. نفهمید چی شد که یه آن متوجه شد که ملودی تغییر کرده. یه ساز زهی بود، مثل گیتار یا یه چیزی مثل اون. انگار روی تار و پودهای روحش یکی داشت دست میکشید. صدای ارتعاش سیم ها تنش رو می لرزوند. اما هنوز یه چیزی توی تنش زیر سینه اش مثل یه توپ کوچیک سفت، خونه کرده بود و آخر هر چرخی که می خواست نفسی تازه کنه زیر سینه اش درد میگرفت. اهمیتی نمی داد. درد آشنایی بود. داشت بهش عادت میکرد. چرخش هاش حالا دیگه ملایم تر و لطیف تر شده بودن. دیگه تنها چرخ زدن نبود، آهنگین بود، یک رقص شیرین. هر چه ملودی آرام تر میشد، حس سبکی بیشتر توی روحش رسوب میکرد. ناگهان متوجه شد که صدای نفس های کسی رو میشنوه. صدای نفس های کسی بود که می نواخت. صدای بالا و پایین شدن سینش و حرکت دستش روی سیم ها رو میشنید. گرمای نفس نوازنده می خورد به صورتش. صدای نفس ها و گرمای نفس حرکاتش رو لطیف تر کرده بودن. انگار توپ زیر سینه اش داشت حل میشد. خودش رو در آغوش نت هایی که نوازنده به وجود می آورد، رها کرده بود. مثل عشق بازی بود. انگار اختیار حرکاتش به دست نوازنده بود و فرکانس حرکاتش با فرکانس دست نوازنده کم و زیاد می شد. مثل طنابی بود که به دست و پاهاش بسته شده باش. مثل عروسک های نمایش های عروسکی. گاه دستها ملتمسانه به سوی آسمان و پاها زانو زده و گاه دستها ناامیدانه و گره خورده و پاها آویزان. به تدریج صدای نفس ها و حرکت دستها آروم تر میشدن و اون رو آروم روی زمین فرود می آوردن. دیگه فقط صدای نفس های اون و بالا و پایین رفتن سینه اش بود که توی گوشش می پیچید و آروم آروم دوباره سکوت همه جا رو فتح کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:23  توسط مریم بهمنی | 
شکستن پوسته سخت روزمرگی برای بازوهای خسته روح من سخت شده. به قول یکی از همکارهای یونانیم که دو روز پیش بهم گفت: اینرسی دارم؛ نمی تونم کار کنم. بهش لبخند زدم و گفتم که تا حالا نشده بود بهش اینجوری نگاه کنم. بهش گفتم که من خودم رو به کار معتاد کردم و تو خودت رو به افکارت؛ فرقی نمیکنه دو تاشون علائم خوبی نیستن. نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: حداقل از نظر دیگران تو پرتلاش به نظر میایی و من گیج. پوزخندی زدم و گفتم زهی خیال باطل که این اطوارها خیلی قدیمی شده و همه میدونن که اونی که شب ها نمیره خونه و تا بوق سگ توی لابراتواره یعنی می دونه  که همین که پاش رو بگذاره توی خونه، توی باتلاق سکوت خونه فرو میره! بهم خیره شد و هیچی نگفت...

هر وقت با هم میریم به قهوه بخوریم، دریای نق و نوق هامون متلاطم میشه. یه قطره اشک و بعدش میزنیم به دری وری و مسخره کردن این و اون و خنده های الکی و بلند برای اینکه بگیم ما خوشحالیم. از صدای خنده هامون بقیه بچه های لابراتوار میان دورمون جمع میشن و صدای خنده ها بلند و بلند تر میشه و باز وقت خداحافظی یه نگاه پر معنی بهم می اندازیم که خوب خودمون و بقیه رو با این لودگی ها سر کار گذاشتیم ها! بعدش هم همون جمله همیشگیه "تا فردا" که توی فرانسه خیلی محبوبه!

وقتی دارم از پله میام بالا به این عبارت "تا فردا" فکر میکنم و به با خودم می خندم. هی تکرارش میکنم تا میرسم به دفتر کارم و پشت میزم و خودم رو دوباره توی لحاف کار می پیچم و موسیقی های زیر زمینی این رادیوهای بیگانه و کافر!

پس تا فردا...

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 15:29  توسط مریم بهمنی | 
انتهای راه مه گرفته و تاریک،
صدای پایش روی جاده در پس زمینه سکوت،
او را به خود می آورد که در جاده تنهاست.
نگاه های خیره اطرافیان ایستاده در کنار جاده می ترساندش.
لحظه ای میایستد و به پشت می نگرد!
راه پیموده شده هم مه گرفته و تاریک است...

چاره ای نیست،
به جز ادامه دادن
و لبخند زدن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 16:11  توسط مریم بهمنی | 
...
افسوس که توهم پیروزی، از شکست مصیبت بارترست.
شکست پتک بیداری است و پذیرش آن می تواند  پیشواز بیداری باشد. اما توهم پیروزی  خوابی سنگین است  که جز با صدای توپ  بیداری نمی آورد.
خواب زدگان را کی نازکی صدای درویش ایله مه بیدار می کند
...

مسعود بهنود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 14:49  توسط مریم بهمنی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

پیوندهای روزانه
برگزاری جلسه پارلمان بریتانیا درباره رسوایی شنود
STOP CRYING YOUR HEART OUT
Inside Fukushima
فتوژورنالیسم ۲
استاندار تهران: برای رفع گردوغبار هوای تهران باید دعا کرد
مبارزی از نوعی دیگر
AIDS: 30 years on
Srebrenica's legacy
زنان بدون مردان
عشق آسمانی
شصتمین سالمرگ بهار
صادق هدایت؛ از کودکی تا مرگ
زندگی یک نخست وزیر ناکام
عصا، پیپ و گل ارکیده؛ معمای ناتمام هویدا
Rolling In The Deep
برای روز زن
روز جهانی آب: سختی های نوشیدن یک لیوان آب
زن زمستون
صفحه ویژه: صدسالگی روز جهانی زن
فروش خودروی احمدی نژاد به قیمت "۲.۵ میلیارد تومان"
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
International POY
LIFE - Your World in Pictures
Reuters
Thomas Haugersveen
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان