تبليغاتX
رهایی
يك سال گذشت!
الان كه فكر مي كنم مي بينم چقد رزود گذشت.
ولي بگذار يه اعترافي بكنم خيلي دلم مي خواست يك سالگي شو ببينم.
مي خواستم به خودم اثبات كنم كه مي شه!
يك سال گذشت.
شايد هيچ كس ندونه كه چقدر واسه من مهمه!
خوشحالم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:41  توسط مریم بهمنی | 
زماني بيگناه بوديم در باغي كه هنوز خاطره اش را

هنوز فراموش نكرديم
سيبش شيرين بود
عصاره اش چشمانمان را باز كرد
پس بيا گناه كار باشيم
كلمات ممنوعه را دوست بداريم
همچنين انسان ها را
زير آسماني كه همواره تهديدمان مي كند.

رزه آوسلندر (آلمان)


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:27  توسط مریم بهمنی | 
خيلي وقته كه اصلاً وقت نوشتن ندارم. دروغ چرا! اصلاً به چيزي غير از كار و آروزهاي دور و دراز و ويزا و پذيرش فكر نمي كنم. صبح ها كه دارم ميام سر كار،‌ روزم با كلي خبر حمله انتحاري و اعدام جوانها و زنهاي خياباني و ... شروع مي شه و شبها كه خسته و كوفته برمي گردم خونه سعي مي كنم به هيچ چيز غير از يه دوش آب داغ و يه خواب پريشان فكر نكنم. با اين همه خستگي يه وقت هايي دلم واسه نوشتن تنگ مي شه. دلم واسه خوندن هم تنگ مي شه. خيلي وقته كه هيچ كتابي به جز كتابهاي TOEFL‌و GRE‌ از انواع مختلف كسي دستم نديده. خيلي وقته كه به غير از اخبار رو اعصاب صحنه اي رو توي تلويزون نديدم. خيلي وقته كه به جز پياده روي به هيچ سالن سينما و تئاتري فكر نكردم. دلم واسه خودم تنگ شده. دلم واسه خوندن و نوشتن و فكر كردن به صحنه يك فيلم و اشك ريختن از صحنه يك تئاتر و هزار تا چيز ديگه تنگ شده.

سوسك شدم مثل شخصيت اول كتاب مسخ كافكا كه نه تنها كريه و وحشتناكه، بلكه توي فضاي اتاقش هم گير كرده و از صداي پيانو نواختن خواهرش لذت مي بره!

آره سوسك شدم. ذهنم به همون زشتي چهره گرگور شده! به همون زشتي ...

الان كه دارم مي نويسم تازه افتاد كه چرا ديگه نمي تونم بنويسم؟ بهتر بگم. چرا ديگه نمي آد كه بنويسم؟ 

سوسك شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:22  توسط مریم بهمنی | 

دلم شكننده مي شه
دلم تُرد مي شه
دلم تنها مي شه
دلم پُِر مي شه
دلم سنگ مي شه!؟
دل ...

ولي

هميشه اميدواره
هميشه عاشقه
هميشه منتظره
هميشه پر هيجانه
هميشه ...

بايد صبور باشه
آره بايد خيلي صبور باشه
صبر

آره بايد از اين نعمت بزرگ
جلوي خيلي از چيزها ايستاد
آره بايد صبور بود
نيستي!
نيستم!

خوب بايد تمرين كرد!
تمرين صبر....

ولي نه فقط صبر
نه فقط صبر،

صبر با
ايمان به مقصد
و تلاش در قدم به قدم راه
و عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:36  توسط مریم بهمنی | 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

گوش کنید

زبان آتش . شعر فریدون مشیری و صدای محمد رضا شجریان

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط مریم بهمنی | 
دست هايت را به من بده تا بگريزم
درست در دست چون دوبال در هم تنيده
تا سينه هامان را به آفتاب بگشاييم
شعله ها را بنوشيم
درها و پنجره ها را بكوبيم
مانند خبرهاي شاد
و در دلها طلوع كنيم
چون سپيده دمان

ممّد حسنلي (آذربايجان)


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:3  توسط مریم بهمنی | 
امسال سحر­هاي ماه رمضون يه جوريه
تاريك و غمگينه
فقط به اين دو ركعت نماز صبح ميشه پناه برد.
در جمله جمله ربناهاي زمان افطار يه دعاهاي ديگه اي دل رو مي لرزونه
و اشك به چشم هامون مي آره
چي بگم ديگه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:6  توسط مریم بهمنی | 
تمام امروز داشتم تمام سناریوهای ممکن رو توی ذهنم بررسی می کردم. مخصوصاً تمام سناریوهایی رو که می شد از بحث پر تنش پیشگیری کرد. همه روز داشتم به ایم موضوع فکر می کردم که

چقدر ابراز واقعی احساسات درسته؟
چقدر اجتناب ناپذیره؟
چقدر لذت بخشه؟
چقدر دردناکه؟
چقدر دوستان رو می شه شناخت؟
آرامش چقدر در مقابل خشم موثره؟
آیا همیشه آرامش موفق تر از اعتراضه؟
آیا همیشه سکوت کاراتر از سخن؟
آیا اعتراض آرام اصلاً معنا داره؟
آیا عدم توجه به یک روش نادرست (روش تغییر مسیر انرژی در کتاب مدیریت ویل دان) همه راه حل موضوعه؟
آیا نباید یکبار برای همیشه فرد رو در همین زمان اشتباه مورد مواخذه قرار داد؟
چقدر روشهای روانشناسی و  مدیریت خشم و رفتارها در بهبود روابط متفاوت بین آدم ها موثره؟
آیا با این همه آدم متفاوت چقدر می شه به روشهای استاندارد استاتیک اعتماد کرد؟
آیا نسخه رفتاری من با ویژگی های شخصیتی من با تو با ویژگی های شخصیتی تو نباید فرق داشته باشه؟

کمکم کنید.
کمکم کنید فکر کنم.
من میون این همه سوال و کلی جواب به ازای هر کدوم معلق شدم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:6  توسط مریم بهمنی | 
سوار بر تکه چوبی در دریایی به نام تو غوطه ورم
گاه آرام و گاه متلاطم هر دم سویی بردم
دانم که سهم ساحلیان است دست نوازش امواج
و دریا را قرار نیست تا به ساحل رساندم
غافل که ...

من از این غوطه وری در شعفم!

از یک دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:45  توسط مریم بهمنی | 
آدم به دوستش هديه نو نمي ده
هديه اي كه دوست داره مي ده

اين روي اولين صفحه كتاب نوشته شده بود. يكي از كادو هاي تولد امسالم.
يكي از مهمترين مزيت تولد بازي شنيدن از كلي دوست قديميه!
بچه ها از همه شما ممنونم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:17  توسط مریم بهمنی | 


آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:53  توسط مریم بهمنی | 
دوباره روزهای پژمردگی
شبها با خوابهای آشفته
پر از فریاد، شیون و ...
روزها با افکار پریشان
محو دیوار روبرو
مبهوت
این همه درد
این همه داغ
این همه ننگ
این همه ...




 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:5  توسط مریم بهمنی | 
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:47  توسط مریم بهمنی | 
بابا به خدا ما ملت عجیبی هستیم

الله و اکبر، کلم پلو مامان نازی، شوپن و ...
مهستی، آدامس اربیت اکالیپتوسی، بستنی سنتی به مناسبت بعثت و نوشتن متدولوژی واسه Business Intelligence به طوریکه بشه تو بازار داغون فناوری اطلاعات ایران اجراش کرد!!!!!!!!!!!!

به خدا عجیب تر از ما تو دنیا نیست!
همینه که همه دنیا انگشت به دهن موندن!!!!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:12  توسط مریم بهمنی | 
باد می آید.
گنجشگان می خوانند.
سبد ذهن پر است از
                            هراس،
                            تشویش،
                            درد،
                            اندوه و ...
گنجشگان می خوانند.

چه خیر پیروز باشد
و چه شر.
چه تو باشی
و چه نباشی.
چه من باشم
و چه نباشم.
گنجشگان همچنان سرشار از امیدواری می خوانند.

پس زنده باد خیر،
      زنده باد تو
      و زنده باد من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:32  توسط مریم بهمنی | 

"از کجا به کجا رسیدیم .     
نماز جمعه نرفته بودیم که رفتیم به خطبه های آقا با دقت گوش نداده بودیم و هیس هیس نکرده بودیم که دادیم و کردیم سر پشت بوم الله اکبر نگفته بودیم که گفتیم توی قرآن و احادیث دنبال فکت نگشته بودیم که گشتیم در مراسم سالگرد شهدای هفتم تیر شرکت نکرده بودیم که کردیم از کنار پسر بهشتی ایستادن احساس دلگرمی نکرده بودیم که کردیم با شعار "بهشتی، کجایی، موسوی تنها شده" شُر شُر اشک نریخته بودیم که ریختیم از وسط 2000 نفر آدم به خون تشنه با اعتماد به نفس و نگاه عاقل اندر سفیه رد نشده بودیم که شدیم با حرفهای موسوی تبریزی و غفاری حال نکرده بودیم که کردیم نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی همه چیز و همه کس مون نشده بود که شد هاشمی ناجی و آخرین امیدمون نبود که شد برای زندانبانان دیروز و زندانیان امروز دل نسوزونده بودیم که سوزوندیم .......... خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه !"

این مطلب رو امروز یکی از دوستان برام فرستاد که به نظرم خیلی درست رسید!
دقیقاْ مطمئن نیستم ولی گمان می کنم که خانمی به نام "ویولت" این رو نوشته. مهم نیست مهم اینه که به دل میشینه. به دل من که نشست. آخه این دقیقاْ به پست قبلیم، "کجا می خوای بری؟"، خیلی شباهت داره! هنوز هم می گم، امیدوارم بی هدف هزینه های سنگین نپردازیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:26  توسط مریم بهمنی | 
... حتي آليس در داستان "آليس در سرزمين عجايب" آن را ياد گرفت.
وقتي كه به يك دوراهي رسيد، گربه چشاير را ديد كه آنجا نشسته است،
از او پرسيد : از كدام راه بايد بروم؟
گربه پرسيد : كجا مي خواهي بروي؟
آليس گفت: نمي دانم!
و گربه حاضر جواب گفت: اگر نمي داني به كجا مي روي پس گزينش راه اهميتي ندارد.
...
برگرفته از كتاب "روش مدیریت ویل دان"
نويسنده: كن بلانچارد
مترجم: غلامحسين لك

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:7  توسط مریم بهمنی | 
تازه الان ديدم كه لينك نظرات از صفحه وبلاگ هاي بلاگفا پاك شده!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:41  توسط مریم بهمنی | 
با من بيا
با من به آن ستاره بيا
                              كه هزار سال از انجماد خاك و مقياس هاي پوچ زمين دور است
و هيچ كس در آنجا
از روشني نمي ترسد
من در جزيره هاي شناور روي آب نفس مي كشم
من در جستجوي قطعه اي از آسمان پهناور هستم
                                كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد.

فروغ فرخزاد

شايد با تصور روزهاي خوش،
تلخي و سردي روزهاي گرم تابستاني
پر از اجساد، زخم و درد رو بشه تحمل كرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:40  توسط مریم بهمنی | 
هر روز صبح كه مي آم سر كار با شنيدن گفته هاي تك تك بچه ها موجي از اميدواري، ياس، تعجب، دلهره و يه عالمه حس متمايز ديگه سراسر و­جودم رو فرا مي گيره.

باورتون ميشه؟
همين دو هفته پيش بود كه همه چيز يكنواخت بود و گرد سكوت نارضايتي و نااميدي همه جا پاشيده شده بود. اما حالا يه دفعه همه چيز اينقدر سريع داره تغيير مي كنه!!!!

اما من مي ترسم!‌
نه از ديدن ضربات باتوم، كبودي و زخم گلوله روي تن مردم توي فيلم هاي اينترنتي چراكه مطمئنم اگه مردم اراده بكنند "چه كارها" كه نمي تونن بكنن!

من از ابهام آينده سياسي و عدم رهبري منسجم  مي ترسم.
مي ترسم بلايي فاجعه ­بار­تر از اون چه سالها قبل رخ داد دوباره اتفاق بيفته!
مي ترسم امثال اعدام هاي سال 67 هر روز توي كوچه­ها و خيابون­هاي ايران تكرار بشه!
مي ترسم همه سرمايه هاي جوان و پر انرژي فرداي ايران بي هيچ بهايي در كوچه هاي اين مرزو بوم قتل عام بشن!
بله من مي ترسم!

من از پرداخت هزينه­اي خيلي گزاف تر از آنچه بايد پرداخت مي ترسم.
اگه همه دانشجوياني كه امروز در كوي دانشگاه تهران، دانشگاه هاي اصفهان، شيراز، شهيد بهشتي و غيره قلع و قمع مي شن هزينه هاي اين اعتراض باشن، هزينه هاي اين اعتراض رنگين خيلي گرونه.
ما امروز رو خيلي گرون به فرداها مي فروشيم.
اونوقت فردا يا همه دوباره پناه به سكوت و رخوت غربت ها مي برن يا توي زندانها خاك مي­خورن تا كي بگن كه تاريخ مصرفشون سر اومده.
البته بعضي هاشون هم مثل آرمان گراهاي ديروز بازرگانان يه چشمي امروز مي شن كه اون چشم بسته شون رو روي خيلي از چيز ها مي بندن و دم نمي زنن.
اونوقت كي فردا مي خواد به "ستون به سقف وطن بزنه".
بله دوستان به نظر من "خشت جان" اين جونها كه با زحمات بي حد و اندازه خانواده ها در دوران انقلاب 57، جنگ و بازسازي بعد از جنگ در كوره دل مادر ها و پدر ها پرورده شده خيلي بيشتر از اينها مي ارزه.

لطفا نظرتون رو برام بنويسيد من واقعاً دچار ترديد شدم.
اين دقيقاً نظر منه. من به تغييرات سريع، بي پروا و فاقد رهبري شناخته شده تن نمي دم.
من به تغييرات آرام با بستر سازي و آموزش به فرد فرد افراد جامعه معتقدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:32  توسط مریم بهمنی | 
در عضلات پولادین مردان
نیروی جاودانه خاک است.

آنان اگر اراده کنند
آفتاب ها را بر مداری تازه می گردانند
آنان اگر اراده کنند
آفتاب ها ی دیگر به آسمان می فرستند
آنان اگر اراده کنند
آفتاب ها را از کهکشان ها به زیر می کشند.
اگر بخواهند
اگر بخواهند،
با اراده پولادین خویش
                             مشتعل از جرقه ((حق))
چه کارها
چه کارها
                             که به انجام نمی رسانند!

یقیشه چارنتس/۱۹۳۷-۱۸۹۸
همچون کوچه ئی بی انتها/احمد شاملو

حداقل ما ایرونی ها که زیاد از این چه کارها کردیم و دیدیم
هرچند عاقبتش همیشه اونجوری نبوده که ما تصورش رومی کردیم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:56  توسط مریم بهمنی | 


When I'm less than I should be
when I just can't face the day
When darkness falls around me
And I just can't find my way
When my eyes don't clearly see
And I stumble through it all
You I lean upon, you keep me strong
And you rise me when I fall

Chorus:
You are there when I most need you
You are there so constantly
You come shining through, you always do
You are always there for me

When life brings me to my knees
When my back's against the wall
You are standing there right with me
Just to keep me standing tall
Though a burden I may be
You don't weary, you don't rest
You are reaching out to carry me
And I know I'm heaven-blessed

(Chorus twice)

.: *^^* http://media.17vn.com :.There when I most need you
There so constantly
You come shining through, you always do
You are always there for me

متن ترانه "always there" از آلبوم "Secret Garden"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:50  توسط مریم بهمنی | 
يادم مي آد دوستي مي گفت كه شعراي چپ قبل از انقلاب شعراي بي طرف رو محكوم به بي تفاوتي مي كردن و مي گفتن كه وقتي بچه هاي مردم دارن از گشنگي مي ميرن توصيف شقايق و اينكه تا هست چي كار بايد بكنيم ثقيله و بي معنا.

امروز مي خواستم متني بنويسم براي يكسالگي "رهايي". اما بيخيال شدم. دل و دماغ نوشتن ندارم.
با ديدن عكس هاي ديشب كوي دانشگاه، ويدئو هاي شلوغي ها و حرف و حديث ها ....
 
به هر حال مي خواستم از تك تك شما كه در اين يك سال كمكم كرديد تشکر کنم.
از همه نظراتتون ممنونم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:48  توسط مریم بهمنی | 
REUTERS/Caren Firouz (IRAN POLITICS ELECTIONS CONFLICT)

چهره ات به خاموشی پس می نشیند
هنگامی که به ناگهان لمحه ای می درخشد درون من
درست در آنجا
یکی با رنجی هر چه بیشتر می گوید، هرگز
پل سلان (آلمان)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:1  توسط مریم بهمنی | 
الان داشتم مصاحبه نیک آهنگ کوثر رو می دیدم!
درست می گفت:
"ما روزنامه نگاران گاهی دچار آلزایمر می شیم."
می خوام با اجازه نیک آهنگ عزیز یه کوچولو این جمله رو تصحیح کنم:

"ما ایرانیها اغلب دچار آلزایمر هستیم!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:43  توسط مریم بهمنی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ
رهایی مثل رودخانه است.
گاه آرام است و گاه بیقرار.
گاه لذت است و گاه درد...
اما اگر به رستگاری باور داشته باشیم،
فقط کافی است خود را به دست جریان آن بسپاریم و
زندگی را به سادگی فقط زندگی کنیم.
شادی را با شور
و رنج را با امید به روز های روشن مزمزه کنیم.

پیوندهای روزانه
انعکاس دگرگونی در یانگ تسه
چگونه عکس ببینیم
Isabelle Eshraghi
آموزگار نیستم
پشت دیوار ...
استخاره
گيلاس
وثيقه
Benjamin Button
انتخابات و ... به روایت رویترز
شقايق هاي مازندران
شقایق های کردستان
نیک آهنگ کوثر و انتخابات (1)
درخت هاي نبكا
گل و گلاب
بهار نارنج در استان مازندران
سيزده بدر
عيدي خاتمي به اصلاح طلبان
بازار گل در تهران در آستانه نوروز
ساحل شيخ ولي در درياچه اروميه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان